تبليغاتX
 راز باران پائیزی
 

آخرين شب

 

 

من عاشقتر و تنها تر از ديروز

چشم دوخته ام به آسماني پر از ستاره هاي نقره اي

 

آه ! چه احساس غريبي دارم

امشب شقايقهاي اكليلي را نمي بينم

شايد آنها هم مانند من

جايي درگير احساس خود هستند

 

ستاره براي گل آشنا نيست

من هستم كه گلها را مي شناسم و ستاره ها را مي بينم

شايد روزي گلها را به آغوش گيرم و بسوي ستاره ها پرواز كنم

در آخرين روز بهار

 

 

 


 

نویسنده : سروي كه شهوت قدم برداشتن دارد (ميثم) 88/07/23


شب است

 

چهره ام آشفته است و شکسته

کاسه ای به دست دارم

گوشه ای از ایوان زمان ایستاده ام

شب است

 مهتاب می نوشم

سربازان غم بر رخ تیره ام تاخته اند

پادشاه تنهایی چیره شده بر ایام ساکن من

صحنه سیاه و سفید خاطرات

رنگ می بازد

نفرین بر فاصله ها

 مرگ باد بر باد های سرد خشک 

و اندوه های کهنه

 و دردهای مانا

واژه های پراکنده به دادم نمی رسند

فکرم یخ زده

مهتاب می نوشم

نفسهای آرام و قدم های کند

و امید دیدار طلوع معصومانه خورشید

تسلی خاطر روحم شده است

کاسه ام آبیست

شبم نیلوفری

خوش به حال میخکها و نسترنها

خوش به حال رویا ها و خیالها

کاش میشد مانندشان

زود رفت

و محو شد از صحنه سیاه و سفید ایام ساکن

تمام شب را خواهم ایستاد به پای آسمان

چه زیباست و درد ناک

تماشای افلاک و روح ناپاک

گوشه ای از  ایوان زمان ایستاده ام

شب است

 


 

نویسنده : سروي كه شهوت قدم برداشتن دارد (ميثم) 88/02/20


انزوای درون

 

خیلی تنها

 

به شکوه مرگ یک حباب

 

پر خواهم کشید

 


 

نویسنده : سروي كه شهوت قدم برداشتن دارد (ميثم) 87/12/17